|
امشب شب یلداست..................... دلم گرفته اما نه از درد عاشقی....................... من به راستی اندوهگین آن کودکم که از سرمای شب واز پوسته های هندوانه همسایه می فهمد دیشب شب یلدا بوده است...................... حامی جان عزیز دلم امیدوارم شب یلدات سبز تر از بهار عمرت هزار هزار شب یلدا دلت قد یه دریا توی این شبای سرما یادت همیشه با ما. حامیم این فال حافظ رودر شب یلدا برای تو و به عشق تو گرفتم : در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش حافظ قرابه کش شد و مفت پیاله نوش صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان کردم سوال صبحدم از پیر می فروش گفتا نه گفتنی ست سخن گر چه محرمی در کش زبان و پرده نگه دار و می بنوش ساقی بهار می رسد و وجه می نماند فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش عشق است و مفلسی و جوانی و نو بهار عذرم بپذیر و جرم به ذیل کرم بپوش تا چند همچوشمع زبان آوری کنی پروانه ی مراد رسیدای محب خموش ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو نا دیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش اینو برای خودم گرفتم : مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزا ر بار من این نکته کرده ام تحقیق دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق به مامنی رو و فرصت شمرغنیمت وقت که در کمینگه عمرند قاطعان طریق کجا ست اهل دلی تا کند دلالت خیر که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام تصوری ست که عقلش نمی کند تصدیق اگر چه موی میانت به چون منی رسد خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق حلاوتی که تو را در چه زنخدان است به کنه آن نرسد صد هزار فکرعمیق اگر به رنگ عقیق است اشک من چه عجب که مهر خاتم چشمم لبی ست همچ عقیق فدای خنده ی ساقی هزار جان آن دم که تر کند لب لعل از شراب همچوعقیق بخنده گفت که حافظ غلام طبع توام ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق این فال حافظ رو حامی جونم در شب یلدا برای من گرفت : مژده ی وصل تو کوکز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان بر خیزم خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سرجان و جهان دست فشان بر خیزم گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان بر خیزم اینو برای خودش گرفت : گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد طرف چمن و طواف بستان بی لاله عذار خوش نباشد رقصیدن سرو و حالت گل بی صوت هزارخوش نباشد با یار شکر لب گل اندام بی بوس و کنار خوش نباشد باغ گل و مل خوش است لیکن بی صحبت یار خوش نباشد هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد جان نقد محقر است حافظ از بهر نثار خوش نباشد حامی جان فال بسیار زیبا و پر محتوایی بود . دستت درد نکنه عزیزم. + یادگاری پنجشنبه 1385/09/30 17:43 توسط ღ مائده و حامی ღ |
بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه سهم آدم از عصيانگريست و تامل باید ....... + یادگاری جمعه 1385/09/17 8:41 توسط ღ مائده و حامی ღ |
خواب ديدم که با خدا در ساحل زندگي قدم مي زدم . خداوند در همه حال همراه من بود وروي ماسه ها همواره جاي دو پا قرار داشت . يکي متعلق به من بود ويکي متعلق به خدا . روزگار سپري شد ومن وقتي به پشت سرم نگاه کردم يک جاي پاي ديدم وآن مربوط به روزهاي ناخوشي من بود، هنگام مشکلات که سخت به خداوند احتياج داشتم . از اين بابت دلگير شدم وبه خدا گفتم: پروردگارا تو که لحظه اي تنهايم نمي گذاشتي! پس چرا در هنگام سختي ها که به وجودت نياز بيشتري داشتم ترکم کردي؟! خداوند لبخند زد وگفت : من در همه حال کنارت هستم ، حتي در هنگام مصيبت ها...... وقتي که تو روي ماسه ها تنها يک جاي پاي مي ديدي ...... آن رد پا متعلق به من بود....... چون تو در آن لحظه در آغوشم بودي!...... + یادگاری چهارشنبه 1385/09/01 9:6 توسط ღ مائده و حامی ღ |
|